آرتاآرتا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

آرتای ناز کوچولو

دو سالگيت مبارك گل نازم.........

سلام....   پسر نازم دو سالش شده و آقا شده!!!   خيلي دوست دارم پسر نازم...شدي معني زندگيمون...شيريني لحظه هامون.... جشن تولدتو با يك روز تاخير گرفتم... امسال مامانبزرگها و پدربزرگها و خاله ها و داييت و عمه ت توي جشنت بودن...خيلي خوش گذشت و كلي كادو گرفتي گلم...از پول نقد بگير تا ماشين و لباسهاي خوشگل(شلوار...شلوارك  و تي شرت )...دست همشون درد نكنه....   ولي خودت زياد همكاري نكردي عزيزم...همش در حال بازي كردن بودي و نذاشتي ازت يه عكس درست حسابي بگيرم...كلاه تولد هم سرت نكردي....موقع كادو دادن هم ننشستي!!!! اي شيطون كوچولوي من!!   خيلي دوسم داري...خيلي دوست دارم....وقتي ميخوابم مياي بارها لبامو ميبوسي....
27 فروردين 1391

بدون عنوان

باورم نمی شه پارسال همین وقتا بود که آرتا دنیا اومد.............. چقدم ناز بود.کوچولو....۲.۶۵۰وزنش بود.قدشم ۴۹ سانت. الان خوابیده عین یه فرشته... راستی الان وزنش تقریبا 10كيلو و 200گرم و قدش 76 سانت. قربونش برم من.... که چقد دوسش دارم.... ایشالا صد سال سالم و خوشبخت زندگی کنه ...
15 اسفند 1390

تولد آرتا

   ديشب واسه آرتاي گلم جشن تولد گرفتم.البته با يه هفته تاخير! دوستام گفته بودن ما واسه يك سالگي ني ني هامون تولد گرفتيم زياد جالب نبوده.ني ني نمي فهميده و نق ميزده و ... منو متقاعد كرده بودن نگيرم. ولي من همهش نارحت بودم و عذاب وجدان! داشتم كه واسه بچه م تولد نگرفتم! ديگه دلم طاقت نياورد و يه جشن تولد خودموني واسه گلم گرفتم. ديشب آرتا با بادكنكا بازي ميكرد.اينقد با مزه اينكارو ميكرد كه نگو........ يه عالمه هم كادو گرفت! در كل خوش گذشت. در اخر ميگم:آرتاي من الهي صدساله شوي.........     ...
15 اسفند 1390

بدون عنوان

بعد يه غيبت طولاني اومدم تا در مورد پسر نازم بنويسم   آرتا همچنان شير خشك نمي خوره.حسابي لاغر شده و من خيلي ناراحتم.جند روزي هم مريض بود كه خدا رو شكرفعلا خوبه.غذاش هم تعريفي نداره.........   يه هفته ده روزي هست كه چند قدمي راه ميره و ميفته  خيلي بامزه س و من خيلي خوشحالم.هوراااااا   دو تا دندون جديد داره در مياره  ...
15 اسفند 1390

سلام

سلام من اومدم .بازم دير اومدم  آرتا كوچولوي من ديگه  واسه خودش مردي شده........   من قربونش برم كه با خنده هاش شادي رو مياره تو خونه مون  ...   تو دلامون ... تو زندگيمون ........   صداي قشنگش آرامش مي ده بهمون .وقتي خوابه انگار يه چيزي گم كرديم .يه چيزي كمه .خونه سوت و   كور ميشه.خيلي عجيبه ولي وقتي مي خوابه دلم براش تنگ ميشه.تند  و تند ميرم نيگاش مي كنم .   بچه ها تو خواب عين فرشته هاميشن. تو خواب كه نيگاش مي كنم دلم مي گيره .يه حس عجيبي بهم دست ميده.............   يه هفته اي هست كه خوب راه ميره البته هنوزم گاهي ميفته اما  دوباره پا ميشه و راه ميره   ...
15 اسفند 1390

دلتنگي هاي مادرانه....

پسر گلم نمي دونم روزي كه اينارو بخوني در مورد من چي فكر ميكني...چي ميگي تو دلت ؟ شايد ميگي مامانم عجب آدميه ها....خودشو كشت تا منو از شير گرفت ...همش ميگفت خسته شدم ...اذيت ميشم...بعد هم كه من ديگه شير نخوردم دلتنگ شير خوردنم شده!!!!!   پسر نازم ايشالا وقتي بزرگ شدي...وقتي خودت هم بچه دار شدي...بابا شدي ...تا حدي ميفهمي من چي ميگم گلم...ميگم تا يه حدي اخه درسته كه بابا ميشي و بچه تو به اندازه تموم دنيا دوست خواهي داشت ولي مادر نميشي ...من خودم باورم نميشد كه دل مادر اينجوريه...تا خودم مادر شدم...الان ميفهمم كه مامانم چقدر برام زحمت كشيده ...چقدر دوستم داشته و داره....   ميخوام اينجا اعتراف كنم كه چقدر دلم براي لحظه لحظه...
15 اسفند 1390

مادر...........

سرم را نه ظلم ميتواند خم كند....                                        نه ترس....                                                  نه مرگ....   سرم تنها براي بوسيدن دستهاي تو خم مي شود مادرم.......... ...
12 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام....     پسرم گلم واسه خودش مردي شده و ديگه شير مادر نميخوره!!!از يكشنبه 2 بهمن پروسه از شير گرفتن ارتا جونم شروع شده و هنوز هم ادامه داره!!بس كه وابسته بود پسرم!!چند بار به صورت تدريجي شير خوردنش كم كردم ولي هر بار سرماخوردگي و مريضي نميذاشت كار ادامه پيدا كنه و دوباره شيرخوردن شروع ميشد...اين دفعه چسب زدم و گفتم جيز شده ...خداييش آرتا خيلي خوب برخورد كرد و با اين قضيه كنار اومد...نق ميزد ولي نه اونقد كه انتظارشو داشتم....الانم كه دو هفته ميگذره بعضي شبا شير ميخوره ...ولي خيلي كم شده ....خدا رو شكر اين قضيه هم به خير و خوشي داره تموم ميشه   ديگه اينكه آرتا با مهد كنار اومده ..مربيشو دوست داره...و خداييش مربياي م...
15 بهمن 1390